قدیمها؛ خیلی از کوچهها و محلهها یک دیوانه داشتند که همه محل او را میشناختند. این آدمها که همه دیوانه خطابشان میکردند؛ یا جلو در خانهشان مینشستند و صبح تا شب مردم را نگاه میکردند و هر از گاهی هم به رهگذری چیزی میگفتند یا توی همان خیابانهای اطراف میچرخیدند تا شب شود و برگردند سر خانه و زندگیشان. جور آنها را معمولا پدر و مادری میکشیدند که گاهی اوقات بسیار هم پیر بودند؛ این بچهها هیچوقت مستقل نمیشدند و تا همیشه محتاج والدین خود بودند.
اینکه این آدمها به چه بیماری نامداری مبتلا بودند، هیچکس نمیدانست. اما عجیب است که اغلب آنها در دنیای خودشان زندگی میکردند و آزار و خطری هم نداشتند و با همه دیوانگیشان، عزیز کسی یا کسانی بودند و خانه امنی داشتند و مراقبت میشدند.
دنیای مدرن پر است از آدمهایی که خودشان به تنهایی بار گناهانشان را به دوش میکشند. انسانهایی با اختلالهای جدی روحی روانی؛ با اعتیاد به موادمخدر و الکل و اغلب با پیشینههای خانوادگی و کودکی و نوجوانی دردناک.
شاید در این میان خطر واقعی کسانی باشند که به ظاهر در سلامت به سر میبرند اما در یک روزی؛ دقیقهای؛ لحظهای تصمیم میگیرند از دنیا و آدمهایش انتقام بگیرند یا بدون اینکه بفهمند جماعتی را نشانه بگیرند و نابود کنند.
امروز در شهر لاوال نزدیکی مونترال؛ یک راننده شرکت اتوبوسرانی که ده سال کارش همین بوده و استخدام این شرکت؛ صبح اول وقت با اتوبوس میکوبد به یک مهدکودک و موجودات کوچک نازنین را دچار مرگ؛ جراحت و تراما کند.
برای من که شب و روزم بچهها هستند و عزیزترینی در همین سنین دارم، این فقط یک خبر دردناک نیست. از صبح دارم به این فکر میکنم که جنگ و فقر و زلزله در سویی از جهان این فرشته ها را نابود میکند و جنون و بیرحمی زندگی مدرن هم در این سو.
اینسوی دنیا مردم تنهاترند و شاید مستعدتر برای جنونی اینچنینی. آنسوی دنیا آدمها بیشتر به داد هم میرسند و خانواده و قبیله هنوز معنا دارد اما؛ هیچ کس به این مردم رحم نمیکند. و وای از وقتی که از آنسو به اینسو مهاجرت کنی تا زندگی جدیدی را بسازی و بیخویشان و قبیلهات؛ این جنون تنهایی هم دامانت را بگیرد.
امشب در خانه این کودکان از دست رفته چه خبر است؟ در دل مادر و پدری که در امنیت دنیای مدرن زندگی را وجب کردهاند تا به اینجا رسیدهاند، چه میگذرد؟














من هم همینطور. من هم پسری ۴ ساله دارم، منی که برای آینده پسرم تمام سختیهای مهاجرت، دوری و دلتنگی را به جان خریده ام. امروزم به گریه و آه گذشت، نمیتوانم خودم را جای مادر و پدر آن کودکان بیگناه و معصوم تجسم کنم. در دنیای مدرن، مرز دیوانگی و سلامت مثل تار مویی است.
امروز زودتر رفتم به دنبال پسرم، بیشتر بازی کردم، بیشتر او را بوییدم و بوسیدم..
خدایا.. کجایی… چرا…
امروز وقتی خبر را شنیدم تا به الان آروم نشدم من یک پسر ۵ ساله دارم حتی نمیتونم خودم رو بجای آن خانواده داغ دیده تجسم کنم چه روز هایی که به قامت فرزندشان نگاه میکردند و لذتش رو میبردندو چه آرزو هایی برایشان داشتند همانند بسیاری از ماها ولی با این اتفاق لذت و گرمی زندگی را از آنها گرفتند