مداد، مجله آنلاین مونترال

تبلیغات
 

افسانه‌های بومیان: گوژپشتِ قبیلهٔ مَنیتو داستان‌های عامیانه بومیان آمریکای شمالی

تبلیغات

باک‌ویوا و برادرش در کلبه‌ای درونِ جنگل، دور از سایر مردم زندگی می‌کردند. هر دو اهلِ قبیلة مَنیتو بودند و می‌توانستند کارهای شگفت‌انگیزی انجام دهند. باک‌ویوا استعدادهای زیادی داشت و تمام اسرار جنگل را می‌دانست؛ امّا بدنش بدشکل بود.

برادرش بسیار خوش‌تیپ بود و قامتی راست داشت و می‌توانست بدود و کارهایی انجام دهد که باک‌ویوا نمی‌توانست؛ امّا به اندازة برادرِ قوزی‌اش باهوش نبود. باک‌ویوا به برادرش می‌گفت که چگونه شکار کند و ماهی بگیرد. سپس برادرش می‌رفت و غذا فراهم می‌کرد و به کلبه می‌آورد و البتّه باک‌ویوا زیاد از کلبه بیرون نمی‌رفت.

یک روز برادرش گفت: «باک‌ویوا، من از این زندگی ساکت و آرام خسته شده‌ام. باقی مردمان کجا هستند؟ من می‌روم آن‌ها را پیدا کنم و زن بگیرم.»

باک‌ویوا سعی کرد برادرش را از رفتن منصرف کند ولی او تصمیمش را گرفته بود. برای سفر آماده شد و به راه افتاد. چند روز بعد همراه با زنی زیبا برگشت.

باک‌ویوا با همسر برادرش خیلی مهربان بود و زن هم با او به خوبی رفتار می‌کرد و خیلی زود دوستان خوبی برای هم شدند. یک روز برادرش برای شکار بیرون رفته بود. باک‌ویوا یک سمتِ آتش در کلبه نشسته بود و همسر برادرش سمتِ دیگر آتش. ناگهان در باز شد و مردی قوی هیکل و قد بلند وارد شد. زن را گرفت و به سمتِ در کشید. زن جیغ زد و سعی کرد فرار کند، ولی مرد سریع او را گرفت. باک‌ویوا با تمامِ توانش جنگید. مردِ قد بلند او را به سمتِ در هُل داد و به کمرش آسیب زد. سپس زن را گرفت و با سرعت فرار کرد.

وقتی برادر به کلبه برگشت، دید که باک‌ویوا از ناراحتی گریه می‌کند و وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده او هم به گریه افتاد.

باک‌ویوا سعی کرد برادرش را آرام کند ولی او فقط روی تختش دراز کشید و هیچ نخورد و به تلخی گریه کرد. چند روز به همین صورت سپری شد تا این‌که او از جایش بلند شد و گفت: « باک‌ویوا، من می‌روم به دهکده‌ای که آن مَنیتوی قوی هیکل زندگی می‌کند. او همسرم را دزدیده است.»

باک‌ویوا گفت: «آه، نه، نرو چون آن دهکده خیلی با ما فاصله دارد. آدم‌هایی که آن‌جا زندگی می‌کنند بسیار پوچ هستند و چیزی جز تفریح نمی‌دانند. کنارِ جادّه تله‌های فراوانی برای به دام انداختَن پهن کرده‌اند. سعی نکن سمتشان بروی چون تو هم مانند آن‌ها می‌شوی و به هیچ چیز غیر از خوش‌گذرانی فکر نخواهی کرد.»

برادر گفت: «من از هیچ چیز نمی‌ترسم. باید بروم.»

باک‌ویوا گفت: «پس باید در مورد دوتا خطر خیلی بزرگ در مسیرت به تو هشدار بدهم. ابتدای راه به یک تاکستان می‌رسی. به هیچ میوه‌ای لب نزن چون همه سمّی هستند و تو را بی‌دقّت می‌کنند. سپس کمی دورتر به چیزی می‌رسی که شبیه چربی خرس است. مثلِ ژله شفاف است. آن را هم نخور چون تخم قورباغه است و باعث می‌شود خانه‌ات را فراموش کنی.»
برادر قول داد که تمام هشدارها را به خاطر بسپارد و به سمتِ دهکده به راه افتاد.

خیلی دور نشده بود که متوجّه تاکستانی کنار جاده شد. انگورها زیبا و آبدار بودند و او از انگورها خورد. کمی دورتر به چیزی ژله‌ای رسید و از آن هم خورد. ژله که همان تخم قورباغه بود باعث شد فوراً خانه و برادر و حتّی همسرش را هم فراموش کند.

دو روز به سفرش ادامه داد تا این‌که هنگام غروب به دهکده‌ای بزرگ رسید. به نظر می‌رسید مردم دهکده خیلی خوشحال بودند. بعضی‌ها می‌رقصیدند و آواز می‌خواندند و زنانِ بسیاری در ظروفِ طلایی ذرّت می‌کوبیدند. وقتی دیدند که او به سمتشان می‌آید بیرون دویدند و فریاد زدند: «برادرِ باک‌ویوا به دیدنمان آمده.»

همه با شادی از او استقبال کردند و او را به دهکده راه دادند. خیلی طول نکشید که او هم همراهِ زنان شروع کرد به کوبیدنِ ذرّت. و این نشانه‌ای محکم است که یک جنگجو شجاعتش را از دست داده است.

روزها و هفته‌ها گذشتند و با این‌که همسرش در همان دهکده زندگی می‌کرد، او هیچ تلاشی برای پیدا کردنش نکرد. باک‌ویوا در خانه منتظر ماند و هر روز امیدوار بود که برادرش بازگردد. سال‌ها سپری شد و او تصمیم گرفت برادرش را پیدا کند. وقتی از همان مسیری که برادرش رفته بود می‌گذشت، از تاکستان و تخم قورباغه عبور کرد. ولی هیچ خطری تهدیدش نکرد چون به هیچ چیز لب نزد. وقتی به دهکده رسید، برای مردمانش متأسف شد که زندگی‌شان را با بازی‌های پوچ و لذّت‌های دیگر به هدر می‌دادند. نزدیک‌تر که شد، مردم بیرون آمدند و فریاد زدند: «اوه، باک‌ویوا به دیدنمان آمده است! همان باک‌ویوای خوب که این‌همه تعریفش را شنیده‌ایم! به دهکدة ما خوش آمدی!»

باک‌ویوا همراهشان رفت و برادرش را دید که هنوز داشت همراهِ زنان ذرّت می‌کوبید و به نظر خوشحال می‌آمد. باک‌ویوا از او خواهش کرد که به خانه برگردد ولی به حرفش گوش نداد. به نظر از آن‌جا ماندن و کار نکردن راضی بود. باک‌ویوا خیلی متأسف شد چون می‌دانست که برادرش دیگر یک جنگجوی شجاع نبود. هنگام غروب باک‌ویوا به کنار رودخانه رفت و خودش را تبدیل کرد به آن نوع کرم‌هایی که در آبِ روان پیدا می‌شوند. پس از مدّتی همسر برادرش با ظرفی در دست آمد تا کمی آب بردارد.
کِرم گفت: «مرا بردار و درونِ ظرفِ آب بگذار.»

همسر برادرش همین کار را کرد و ظرف را به کلبه‌اش برد. همان شب، مردی که او را دزدیده بود خواست آب بنوشد. در تاریکی شب کِرم را درونِ ظرف ندید و آب را نوشید. چند لحظه طول نکشید که او مُرد. سپس باک‌ویوا به شکل اولّش برگشت. سراغ برادرش رفت و سعی کرد متقاعدش کند که به خانه برگردد. امّا برادرش قبول نکرد. باک‌ویوا به برادرش گفت که این

سرخوشی‌ها ماندگار نیستند و چون دید برادرش همراهش برنمی‌گردد اشکش سرازیر شد. پس با برادرش خداحافظی کرد و ناپدید شد. وقتی باک‌ویوا رفت، برادر چیزهایی از زندگی گذشته‌اش به یاد آورد. به اطرافش نگاه کرد و همسرش را کمی دورتر دید. ناگهان همه چیز را به یاد آورد و به سمت همسرش رفت و گریه و التماس کرد تا همسرش او را به خاطر بی‌توجّهی‌اش ببخشد. همسرش او را عاشقانه بوسید و سپس دست در دست هم سرزمینِ لذّت‌های واهی را ترک کردند و برگشتند به کلبه‌شان، جایی که باک‌ویوا انتظارشان را می‌کشید.

همچنین بخوانید:

داستان‌های عامیانه بومیان آمریکای شمالی

نیازمندیهای مداد
کسب‌وکارهای مونترالی

کلینیک دندانپزشکی ویلری، دکتر عندلیبی
دارالترجمه رسمی فرهنگ
مریم رمضانلو، کارشناس وام مسکن
نیوشا ریاحی،‌ وکیل رسمی دادگستری استان کبک
رضا نوربخش، نماینده فروش نیسان
آرایشگاه و فروشگاه حیوانات توتو ویلج
مداد، مجله آنلاین مونترال

آمار بازدید از «مداد»

  • 1,828
  • 3,470
  • 27,746
  • 96,909
  • 1,348,140