✏️ آرش، نوجوان ۱۲ سالهی مونترالی: «سنجاق سینهی شیروخورشید یعنی ما بیشماریم و با هم هستیم»
شنبه، ۲۴ ژانویه مشغول تهیهی گزارش از راهپیمایی باشکوه مونترالیها در حمایت از مردم سرکوبشدهی ایران بودم اما برودت وحشتناک هوا تلفنم را از کار انداخته بود و هیچ فایلی آپلود نمیشد. وارد یک کافه شدم تا با گرم کردن گوشی تلفن، یک گزارش زنده ارسال کنم. بدون توجه به دور و برم، بالای یک میز ایستادم و مشغول کار بودم که یک مادر جوان با چهرهای کاملاً ایرانی که با کودک نوجوان و همسرش روی آن میز نشسته بودند، با اشاره به کارت خبرنگاری روی سینهام، به زبان فرانسوی پرسید خبرنگار ایرانی هستی؟ در حالی که صورت یخزدهام اجازه صحبت نمیداد، عذرخواهی کردم که مزاحمشان شدم، خودم را معرفی کردم و باب گفتگویی کوتاه به زبان فرانسوی باز شد.
زن جوان، وقتی طفلی بیش نبوده به همراه خانوادهی ایرانیش به کانادا مهاجرت کرده و اینجا بزرگ شده و با همکلاسی خود که حالا یک کارآفرین موفق کبکی-فرانسوی است، ازدواج کرده است. اما آتش عشق به ایران آنقدر در قلبش به امانت مانده که نام پسرش را آرش گذاشته، همان پسری که کنارش نشسته بود و کاکائوی داغ مینوشید تا گرم شود و دوباره به تظاهرات برگردد.
آرش اما پیامی برای مونترالیهای هموطن مادرش داشت. با لهجهی غلیظی کبکی صحبت میکند و من بارها مجبور میشوم با نگاه کردن به مادرش، به او بفهمانم که او باید با فرانسوی سادهتری منظور پسرش را برایم ترجمه کند. لابلای «ژاق» گفتنهای متعدد پسرک، فهمیدم که ۱۲ سالش هست و در تمام این ۱۲ سال برایش شاهنامه خواندهاند و از ایران برایش گفتهاند. آرزو دارد به آلاشت برود و زادگاه رضاشاه راببیند، بعد از دماوند بالا برود، سپس در کویر قدم بزند، تختجمشید را بازدید کند و در نهایت در ساحل خلیج فارس، شنا کند.
آرش میگوید تا امروز که به اصرار فراوان، همراه مادرش به تظاهرات آمده نمیدانسته این همه مونترالی هم مثل او عاشق ایران هستند. میگوید ما باید نشانهای داشته باشیم تا همدیگر را پیدا کنیم و به سنجاق شیروخورشیدی که دو سال پیش در یک مراسم نوروزی خریده و الان به کت زمستانیاش وصل بود، اشاره میکند. میپرسد چرا همه ایرانیها این نشان را مثل نشان «شقایق سرخ» که ماه نوامبر میپوشیم، بر سینه نمیزنند؟ و در حالیکه مشخص است این کار را برای مادرش میکند، میگوید: چون اونجوری مامان غصه نمیخوره که تنها است و مثل امروز میفهمه که «ما» بیشماریم.
پدرش از من میخواهد عکس و فیلمی از آرش و خانوادهی او نگیرم، من هم دوربینم را خاموش میکنم اما چهرهی دورگهی آرش را در قلبم میتراشم تا یادم نرود که برای «آرش» بودن و عاشق ایران بودن، برای کاری کردن و قدمی برداشتن، لازم نیست هیچ معیار و سن و محلتولد خاصی داشته باشی. گاهی آنچه یک نسل را نگه میدارد، نه محل تولد است و نه سن، بلکه روایتهایی است که به او سپرده میشود.
دوربینم گرم شده، فایل آپلود شده و قلبم امیدوار، خداحافظی میکنم و دوباره به خیابان یخزدهی سنتکترین بازمیگردم. باد قطبی، پوست صورتم را میسوزاند، عینکم بخار میکند و بخارش فوراً یخ میزند اما من میتوانم به وضوح از میان آن بخار یخزده و هزاران پرچم شیروخورشیدی که علیرغم چند دقیقه اقامت من در کافه، همچنان از مقابلم رژه میروند، در دوردستها، دماوند را ببینم. استوار و همیشگی!
شهرام یزدانپناه
دوشنبه، ۲۶ ژانویهی ۲۰۲۶













