وداع با بهرام بیضایی، نماد ادبیات نمایشی و سینمای ایران، در گورستان اسکای لاون حومهی سانفرانسیسکو صورت گرفت. این برنامه که خانوادهی او و بخش ایرانشناسی دانشگاه استنفورد میزبانیاش کردند، جمعی از نزدیکان، شاگردان و علاقهمندان را گرد آورد.
بیضایی که بیش از یک دهه در تبعید اجباری به سر برده بود، اکنون در فضایی سبز و آرام، هزاران کیلومتر دور از زادبومش، به خواب ابدی رفته است.
مراسم با صدای مناجات مژده شمسایی، همسر و همراه هنری بیضایی شروع شد. سپس عباس میلانی، مدیر برنامهی مطالعات ایرانی استنفورد، و بیژن بیضایی، برادرش، سخن گفتند. میلانی بر مفاهیم کلیدی فلسفی و فرهنگی در آثار بیضایی تأکید کرد، و بیژن بخشی از شعر پدرشان را که در غم از دست دادن دوستی سروده شده و با زندگی برادرش همخوانی داشت، خواند. شمسایی پارهای از نمایشنامه «سیاوشخوانی» را دکلمه کرد: «فریاد خون سیاوش به ایران برسد و نعرهی ایرانیان بلند شود.» پایان مراسم با نوای «گلبانگ کهن» حسین علیزاده که بیضایی عاشقش بود، همراه بود.
پیشتر، شمسایی در شبکههای اجتماعی اعلام کرد که پیکر بیضایی به ایران بازنمیگردد، زیرا این درخواست از سوی کسانی است که عامل خروج او بودند. او از هواداران خواست به یادش درختی بکارند – در کنار مقبرهی فردوسی، باغ حافظ، کوچههای آران کاشان یا هر نقطهای از ایران که قلب بیضایی برایش میتپید.
بیضایی، دوستدار دانش، طبیعت و زندگی، در وطن از آزادی فیلمسازی، اجرای تئاتر و چاپ آثار محروم بود و این محدودیتها او را به مهاجرت کشاند. در آمریکا، او نمایشهایی مانند «گزارش ارداویراف»، «طربنامه»، «داش آکل از زبان مرجان» و «چهارراه» را بدون سانسور روی صحنه برد و در استنفورد تدریس کرد.
حمید احیا، شاگرد قدیمی که تابوت استاد را حمل کرد، گفت بیضایی بر تفکر مستقل پافشاری داشت. او دانشجویان را ملزم میکرد برای هر فیلم، یک صفحهی تحلیل بنویسند، بدون نقل از منتقدان، بدون تاریخ سینما و بدون جستجوی اینترنتی – تا خودشان بیندیشند.
شبنم طلوعی، بازیگر آثار بیضایی در ایران و آمریکا توصیف کرد که او در غربت، به جای غم، انرژی زندگی میپراکند. درحالیکه بسیاری مهاجران در حسرت بودند، بیضایی با کارش امید میآفرید. او که در ایران از تدریس منع شده بود، اینجا دانش را به دانشجویان متنوع داد و آثار دلخواهش را اجرا کرد. طلوعی پیشنهاد میکند فیلم «مسافران» را ببینید تا نگرش بیضایی به زندگی و مرگ را درک کنید – این مراسم نه سوگ، بلکه جشن حیات بود.













