مداد، رسانه آنلاین مونترال

تبلیغات
 

گشت‌های آخرهفته‌ی «زندیه» در مونترال: از دوباره «دیدن» با آن خشمگین نوشته علی زندیه وکیلی

علی زندیه‌وکیلی از همکاران قدیمی مداد است. از همان‌هایی که از روز اول به جمع مداد پیوست اما پس از مدتی دغدغه‌های زندگی باعث شد تا همکاریش با مداد کم‌تر شود.

حالا او مدتی است فرصتی یافته تا بیشتر بنویسد و این‌جوری شد که آخرهفته‌ها، ذهن آشفته‌ی فلسفه‌زده‌ی خود را برمی‌دارد و راهی یک اتفاق فرهنگی-هنری-ادبی-فکری-گفتگویی-دادو فریادی-سکوتی-ساده و درهم‌پیچیده‌ی مونترال می‌شود. از همان‌ها که خودش می‌گوید «پسر عجب چیزی بود» و بعدش باید یک ساعت برایت داستان صغری و کبری بگوید تا بفهمی چه پیش آمده.

حالا هم یک هفته است روزی سه هزار و چهارصد و شصت و شش بار به ما زنگ می‌زند و یادمان می‌اندازد که چقدر ما و شما مشتاقیم با او همراه شویم و سالن‌های خلوت سینما، راهروهای تاریک گالری‌های هنری و صندلی‌های خاک‌گرفته‌ی کتابخانه‌ها را با او قدم بزنیم یا سری به نمایشگاه‌های خلوتِ موزه‌هایِ فراموش‌شده بزنیم.

ششصد و چهل و هشت میلیون بار و خورده‌ای که راستش یادمان نیست خورده‌ایش چند صد هزار بار شده، به ما گفت تا ما هم کم‌کم باورمان شد مداد به شدت از کمبود این بخش هنری-فرهنگی-ادبی-فلسفی-تاریخی-سینمایی رنج می‌برد.

حالا این شما و این اولین «آخرهفته‌گردی» یک نفر «زندیه» در کوچه‌های قدیمی مونترال …

تبلیغات: برای کسب اطلاعات بیشتر روی هر پوستر کلیک کنید

 

هفته پیش، شبی، اتفاقی، از گیشهٔ سینمای موزهٔ هنرهای زیبا در خیابان شربروک یک بلیت خریدم. نه از قبل برنامه‌ای داشتم، نه می‌دانستم چه فیلمی قرار است نمایش داده شود. فقط قصد داشتم یک شب موقع قدم زدن شبانه بروم داخل سینما و بشینم. پس رفتم و نشستم. برای چند دقیقه تنها تماشاگر سالن بودم. لحظه‌ای که هنوز معلومم نبود سالن پر می‌شود یا نه. حتی واقعا تصور کردم خودم هستم و خودم و خبری از کسی دیگر نخواهد بود. همین تعلیق کوتاه و همین بی‌برنامگیِ ساده، که خیلی اوقات هم لازمۀ زندگی است، آغاز تجربه‌ای شد که فراتر از خودِ فیلم رفت، فراتر از خودم حتی. تجربه‌ای دیگر دربارهٔ روایت، زبان، سینما و فرهنگ، چیزی حول و حوالی فاصله‌ای که می‌تواند بین «دیدن» و «دیدن» باشد.

فارغ از این‌که فیلم چه بود، آنچه برایم مهم شد، خودِ موقعیت بود: سالن تاریک، صندلی‌ها، پردهٔ بزرگ و آدم‌هایی که کم‌کم وارد می‌شدند. تجربه‌ای که سال‌هاست، جز استثناهایی، برای بسیاری از ما ــ به‌ویژه آن‌هایی که از ایران آمده‌ایم ــ بیشتر به خاطره شبیه است تا عادت. اغلب ما یاد گرفته‌ایم فیلم را در خانه ببینیم، گفتم اغلب، نه همه، سوتفاهم نشود؛ روی لپ‌تاپ، پرژکتور، تلویزیون و یا حتی گوشی. تنها، یا در جمع‌هایی کوچک و خصوصی و به واقع سینما، به‌عنوان یک تجربهٔ جمعی، برای ما به تدریج از مرکز زندگی فرهنگی‌مان کنار رفته است.

در ایران، سال‌ها دسترسی به سینما و هنر محدود بود؛ هم از نظر اقتصادی، هم به خاطر آفت سانسور، و هم از نظر امکان انتخاب. بعدتر، اینترنت این دسترسی را آسان‌تر کرد. فیلم‌ها آمدند داخل خانه‌ها. با زیرنویس. با ترجمه. مثل کتاب‌های مثله شده و ناقص‌الخلقه‌ای که آن نظام به جان دریافت‌ها و اندیشه‌هامان انداخت. با کیفیت‌های مختلف. این دسترسی اما جاهایی باز خودش بختی بود بلند، ولی دوباره و هم‌زمان، شکل مواجههٔ ما با هنر را در یک جای دیگر تغییر داد. جامعه. ما فیلم‌ها را جدا از بستر اجتماعی‌مان و بدتر بستر اجتماعی‌شان دیدیم؛ جدا از واکنش جمعی، خندۀ جمعی، سکوت و گاهی عدم درک جمعی. حتی وقتی زبان اصلی فیلم را می‌فهمیدیم حالا فرانسوی یا انگلیسی، اگر واقعا می‌فهمیدیم، باز هم چیزی گم می‌شد. خب زبان فقط که واژه نیست؛ تجربهٔ مشترک است، حافظهٔ جمعی است، تاریخِ زیسته است. شوخی‌ها، طعنه‌ها، لحن‌ها، و حتی سکوت‌ها، بدون آن بستر فرهنگی، معنای دیگری پیدا می‌کنند. ما فیلم را می‌دیدیم، اما بخشی از تجربهٔ آن را زندگی نمی‌کردیم.

همین فاصله بود که آن شب، دوباره، خودش را به من نشان داد؛ به‌ویژه وقتی فیلمی را دیدم که سال‌ها پیش، بارها، در ایران دیده بودم. فیلمی پرتنش و تاریک، دربارهٔ مردی تنها، گرفتار خشم، غرور، و سقوط یا سقوط هایی تدریجی. فیلمی که در ذهن من همیشه سنگین، جدی و حتی تراژیک ثبت شده بود. اما این‌بار، در سالن سینما، اتفاق دیگری افتاد.

در بعضی صحنه‌ها، تماشاگران با انفجار می خندیدند. در سینمای موزۀ هنرهای زیبا، نه سینمایی معمولی با فیلمی درجه چندم و نه خندهٔ تمسخر، نه خندهٔ سطحی؛ خنده‌ای از جنس شناخت اجتماعی. از ته دل. خنده به دیالوگ‌هایی که به‌وضوح رگه‌هایی از طنز تلخ داشتند. طنزی که من، در تجربهٔ قبلی‌ام، یا اصلاً به قولی نگرفته بودم، یا آن‌قدر جدی گرفته بودم که اجازهٔ خندیدن به خودم نداده بودم.

برای منِ مهاجر، این خنده‌ها فقط شوک‌آور نبود، «خنده‌دار» هم بود. چون باز هم خیلی‌هاش را نمی‌فهمیدم. چون در ایران، همان صحنه‌های «گاو خشمگین» برایم بیشتر شبیه حمله ای به مفاهیم آشنای خودمان بودند، مفاهیمی کلاسیک که بد یا خوب همیشه زیر ضرب پرسش و تفکر هستند. مثل مردانگی، غیرت، قدرت، تقدس، رنج، سنت، مدرنیزم و هزار مفهوم دیگر. اما این‌جا، در سالن سینما، دیدم که این مفاهیم نه دست‌نخورده مانده اند و نه مقدس؛ بلکه قابل نقد، قابل شوخی، و قابل خندیدن‌اند. خندۀ تماشاگران، مثل یک ترجمهٔ زنده عمل می‌کرد؛ ترجمه‌ای فرهنگی، نه زبانی. اینجا بود که فهمیدم تماشای جمعی، فقط کنار هم نشستن نیست؛ نوعی آموزش نانوشته است. تو یاد می‌گیری کجا بخندی، کجا ساکت بمانی، و کجا مکث کنی یا اصلا کجا موافق جمع نباشی و نخندی. یاد می‌گیری که یک دیالوگ می‌تواند هم خشن باشد، هم خنده‌دار. هم دردناک باشد، هم مضحک. و این یادگیری، چیزی نیست که در تماشای خانگی اتفاق بیفتد.

اما حالا این تجربهٔ شخصی، وقتی در بستر زندگی سینمایی مونترال قرار می‌گیرد، معنای بزرگ‌تری پیدا می‌کند. مونترال برای من شهری است که هنوز به سینما به‌عنوان یک «رویداد فرهنگی» نگاه می‌کند، نه فقط سرگرمی. سینماهایی مثل Cinéma du Musée، Cinéma du Parc و Cinéma Beaubien، دیگر برایم فقط سالن نمایش نیستند؛ فضاهای گفت‌وگو هستند.

برنامه‌هایی که نمونه اش را برای سردبیر مجله فرستاده ام و امیدوارم با عکس کار کند که زیبا شود. مثل Ciné-histoire، که به دوره‌های مشخصی از تاریخ سینما می‌پردازد ــ مثل فیلم‌های دوره پایانی سینمای نوآر ــ که به تماشاگر اجازه می‌دهد فیلم را در متن تاریخی و اجتماعی‌اش ببیند. این دیگر فقط داستان نیست، بلکه جهان پشت آن هم هست. یا برنامه‌های CINÉ-RENCONTRES که بعد از نمایش فیلم، گفتگو با فیلم‌ساز یا منتقد را ممکن می‌کند؛ جایی که واقعا سینما از پرده پایین می‌آید و با تو وارد بحث می‌شود.

حتی برنامه‌هایی که ظاهراً تخصصی‌ترند ــ مثل مرور آثار یک کارگردان خاص ــ در عمل، دعوتی‌اند به دیدن جهان از زاویه‌ای دیگر. این تنوع برنامه‌ها، برای کسی مثل من، که از فرهنگی آمده‌ام با دسترسی محدود و تجربهٔ گسترده ای در گسستگی، اهمیتی دوچندان دارد. چون ادبیات و سینما، در این‌جا دیگر فقط خاطرهٔ گذشته نیست؛ تجربهٔ اکنونم شده است.

دیدن دوبارهٔ آن خشمگینِ آشنا، که یادآور سال های اول جوانی ام بود، در چنین فضایی، به من نشان داد که فاصلهٔ فرهنگی، همیشه مانع نیست؛ گاهی امکان است. امکان دیدن دوباره، فهم دوباره، و حتی خندیدن به چیزی که زمانی فقط دردناک به نظر می‌رسید و اکنون امکانی بیشتر است از با دیگری بودن. با دیگری، با تمام همخوانی‌ها و ناهمخوانی‌هاش. شاید به همین دلیل است که آن بلیت اتفاقی، آن نشستنِ بی‌برنامه و آن سالن سینما، برایم مهم شد. نه به‌خاطر خودِ فیلم و گروه توانمند اسکورسیزی، بلکه به‌خاطر بازگشت سینما به‌عنوان یک تجربهٔ جمعی به وجودی که گاهی در لذت تنهایی مسخ می شود. تجربه‌ای که برای من، به‌عنوان یک عضو از «اقلیت مشهود»، نه فقط سرگرمی، بلکه راهی برای بازتعریف نسبتم با زبان، فرهنگ، و خودم است در این جامعه. انگار سینما، وقتی دوباره به سالن برمی‌گردد، فقط بزرگ‌تر دیده نمی‌شود؛ عمیق‌تر فهمیده می‌شود و گاهی، درست همان‌جایی که انتظارش را نداری، به تو یاد می‌دهد کجا باید جدی باشی، و کجا می‌توانی ـ شاید و یا باید ـ بخندی یا سکوت کنی.


 از برنامه‌های سینمایی مونترال

یکی از نمونه‌های برنامه‌های سینمایی جذاب و متفاوتی که در مونترال برگزار می‌شود، سری ویژهٔ «Ciné-histoire : At the End of the Night» است که در Cinéma du Musée برگزار می‌شود. این برنامه از ۲۹ ژانویه تا ۲۳ آوریل ۲۰۲۶ برگزار می‌گردد و به بررسی دورهٔ طلایی سینمای فیلم نوآر (Film Noir) می‌پردازد. یعنی فیلم‌هایی که در دههٔ ۱۹۵۵ تا ۱۹۵۸ ساخته شده‌اند و به‌دلیل فضای تاریک، شخصیت‌های پیچیده و نگاه انتقادی به بحران‌های اجتماعی و اخلاقی شناخته می‌شوند.

در این مجموعه، پنج اثر مهم آن دوره نمایش داده می‌شود. این سلسله نمایش‌ها فرصتی است برای تماشاگران که نه‌تنها فیلم‌ را ببینند، بلکه با سبک خاص بصری فیلم نوآر، روایت‌های پیچیده و بحران‌های اجتماعی‌ای که در دل این آثار نهفته‌اند آشنا شوند. علاوه بر این رویداد، Cinéma Cinéma برنامه‌های متنوع دیگری هم دارد که می‌تواند نمونه‌ای از پویایی سینمایی شهر باشد:

  • Les Aventuriers Voyageurs: برنامه‌ای بلندمدت در Cinéma Beaubien که فیلم‌هایی از سراسر جهان و درباره‌ی سفرهای فرهنگی و انسانی را به نمایش می‌گذارد (تا می ۲۰۲۶).

 

  • RETROSPECTIVE و ویژه‌برنامه‌ها مثل RETROSPECTIVE Park Chan-wook و حتی نمایش کلاسیک‌هایی مثل STAR WARS و «Twin Peaks» روی پردهٔ بزرگ که نشان می‌دهد تنوع برنامه‌ها فقط محدود به فیلم‌های مستقل یا هنری نیست، بلکه شامل سینمای محبوب و جریان اصلی هم می‌شود.

 

این نمونه‌ها بخش کوچکی از زندگی سینمایی و فرهنگی زندهٔ مونترال را نشان می‌دهند. جایی که انواعی تجربی برای تماشاگر پیر و جوان خلق می‌شود و فرصت می‌دهد تا این یک فرصت بودن را جوری دیگر جور کنیم.

مسعود هاشمی، مشاور املاک در مونترال
 

نیازمندیهای مداد
کسب‌وکارهای مونترالی

محمد تائبی، مشاور و بروکر بیمه
محمد تائبی، مشاور و بروکر بیمه
کلینیک دندانپزشکی ویلری، دکتر عندلیبی
دارالترجمه رسمی فرهنگ
مریم رمضانلو، کارشناس وام مسکن
 
رضا نوربخش، نماینده فروش نیسان
آکادمی موسیقی هارمونی
آکادمی موسیقی هارمونی

«مداد» در چند خط

«مداد»، مجله آنلاین مونترال
مداد یعنی کودکی، صداقت، تلاش تا آخرین لحظه، یعنی هر قدر کوچک‌تر، همان‌قدر باتجربه‌تر

ارتباط با «مداد»:
تلفن: 4387388068
آدرس:
No. 3285 Cavendish Blvd, Apt 355
Montréal, QC
Canada

مداد مسئولیتی درباره صحت آگهی‌ها ندارد

بازنشر فقط به شرط لینک به مطلب اصلی در وب‌سایت مداد

«مداد» در شبکه های اجتماعی

مداد، مجله آنلاین مونترال

آمار بازدید از «مداد»

  • 1,828
  • 2,194
  • 12,921
  • 62,777
  • 1,343,067

MÉDAD
Persian E-magazine of Montr
éal

MÉDAD is an Independent, Montreal based, Persian Language E-Magazine.
Using the digital platform, Medad is trying to be the voice of Afghan / Iranian-Montrealers.
Medad Editorial is formed by a group of experienced and independent journalists.

Tel: 4387388068

Address:3285 Cavendish Blvd, #355
Montréal

امیر سام | مشاور املاک در مونترال