در چند روز آخرهفتهای که برای تهیهی گزارش از مراسم مختلف سومین سالگرد مهسا (ژینا) امینی به خیابانهای مونترال رفته بودم، با خیلی از همشهریان صحبت کردم و داستانهای زیادی شنیدم. یکی از آنها بهار بود …
سه سال پیش که خبر مرگ مهسا (ژینا) امینی منتشر شد، بهار هم مثل خیلی از همسنوسالهای خودش به خیابان آمد، خشم فروخفتهی خود را فریاد زد و داوطلبانه تلاش کرد تا صدای دوستان و همکلاسهای سرکوبشدهی خود را به گوش کاناداییها برساند.
همین فعالیتهای عمومی باعث شد تا شرایط برای سفر بهار به ایران ناامن شود و او در این سه سال از دیدار خانه و خانواده، بینصیب بماند. در همین مدت هم یک عزیز خود را در ایران از دست داده و از راه دور و در تنهایی برای او عزاداری کرده است.
هفتهی گذشته و هنگامیکه خبر راهپیمایی مونترال را در اینستاگرام خود بازنشر کرده بود، دختر عمهاش به او زنگ میزند و با گلایه، از او میخواهد دست از این کارهایش بردارد: «تو ایران نیستی، خبر نداری. اینجا همه چی آزاد شده، زنها بیحجاب میرن تو خیابان، گوشه و کنار هر خیابانی رقص و آواز هست، آزادیها بیشتر شده، دست بردار!»
بهار اما، گویا جواب داده بود که «بله، خبر دارم که رژیم از اعمال زورکی حجاب اجباری عقب نشسته، خبر دارم که کنسرت خیابانی برگزار میشه، خبر دارم که ظاهراً آزادیها به شکل نصفه و نیمهای بیشتر شده، اما اینها هست چون مهساها، کیانها، نیکاها و ساریناها کشته شدند، چون مجیدرضاها و محمدها و محسنها اعدام شدند، چون حسینها و توماجها به زندان افتادند، چون دهها چشم کور شد و هزاران نفر مثل من، قید سفر به ایران را زدند و خودشون را آوارهی خارج کردند تا آنقدر در خارج تظاهرات برگزار بشه که رژیم مجبور بشه به نیروهاش دستور بده از استتار بیان بیرون و دمار ما را تو خیابانهای غرب و شرق عالم در بیارن، اما ما ساکت نمیمونیم، ما ادامه میدیم»
بعد در حالی که منتظر تأیید من بود ادامه داد که «به دختر عمهام گفتم خوشحالم که تو حالا راحتی، آزادی و احساس خوبی داری و حاضرم برای آزادی و راحتی بیشتر تو، باز هم تلاش کنم، باز هم آوارگی را تحمل کنم، این که چیزی نیست، دوستای من ساچمه خوردن، باطوم خوردن، زندانی شدن، اعدام شدن، آوارگی من که چیزی نیست …»
اما «چیزی» بود. چیز سنگینی که روی قلب کوچک بهار فشار آورده بود و در حالی که تلاش داشت صدایش نشکند و محکم و استوار جلوی من بایستد، از چشمهای براق و قهوهایاش، اشک مثل سیل روان بود. مثل یک مادهشیر نعره میکشید اما در درونش چیزی شکسته بود …
خانم مسنی که کنارمون ایستاده بود و به حرفهای ما گوش میداد، بهار را بغل کرد و گفت: «تو آواره نیستی دخترکم، من مادرتم»، بعد به من اشاره کرد و ادامه داد: «این آقا برادرته» و بعد با لبخند و لحنی شعارگونه گفت: «ما همه با هم هستیم» و همین کار ساده، بهار را رها کرد تا زار بزند، بخندد، گریه کند، انگار همهی احساسات عالم به یکباره به سراغش آمده بود.
پسر جوانی که آن طرفتر بود در تأیید حرفهای بهار و درحالیکه چشمهایش خیس بود، یک ویدئو از اینستاگرام برایمان گذاشت که در آن یک نفر داشت میگفت:
«به خودتون غره نشید که یک روز صبح پا شدید و دیدید که کسی به حجاب گیر نمیده، کسی به موسیقی و کنسرت گیر نمیده، اینها موقتی هست چون فشار مردم باعث شده رژیم ضعیف بشه. اما همینها به محض اینکه دوباره احساس قدرت بکنن، با کینه و قدرت بیشتر برمیگردند و آش همون آش میشه و کاسه همون کاسه منتهی این بار وحشتناکتر» کسی که ویدئو را ضبط کرده بود ادامه داد: «یادتون نره ما تو ایران گروگان و زندانی این رژیم هستیم و ایرانمون هم سرزمینیه که توسط جمهوریاسلامی اشغال شده، تا آزادی خودمون و ایران نباید با کمی قاقالیلی مثل بهتر شدن وضع غذای زندان یا ساعت هواخوری بیشتر، خوشحال بشیم و دست از فشار بر اینها برداریم»
ویدئو ادامه داشت اما من عجله داشتم، شانهی بهار را به نشانهی همراهی فشار دادم و بهش گفتم که «آزادی، مفت و مجانی به دست نمیآد، هزینه داره» و یادآوری کردم که «در مقابل یک رژیم دروغگو و فریبکار، تنها سلاح ما حقیقت و ادب هستش» و ازش دعوت کردم تا یادش نره که «اتحاد، رمز پیروزی است، والسلام»
وقتی داشتم از بهار جدا میشدم، با تأکید و لبخند به او گفتم که بهش افتخار میکنم. وقتی پشتم را به او کردم تا برم، ناگهان بغضم ترکید …
شهرام یزدانپناه
سردبیر
۱۶ سپتامبر ۲۰۲۵
این مطلب ابتدا با این لینک در کانال تلگرامی «مداد» منتشر شد.











