شاید کلاس اول یا دوم ابتدایی بودم. زمستان بود. از ظهر آسمان تیره و تار شده و برف شدیدی باریدن گرفته بود. برف بیامان میبارید و بادی وحشتناک این تودهی سنگین سفید را به در و پنجرهها میکوبید.
شب که شد ارتفاع برف به زیر پنجره رسید و شیروانی خانهی قدیمیمان زیر وزن زیاد برف با هر غرش بادی، به ناله میافتاد.
اما آنچه این شرایط را ترسناکتر میکرد این بود که ما چهار پنج کودک و مادرمان در خانه «تنها» و «بیپناه» بودیم و کسی که خانهی به آن شلوغی را از تنهایی در میآورد، با اکیپ خود مشغول باز کردن راهها و جادههای اطراف از انبوه برف بود.
نیمههای شب و در حالیکه ما از اضطراب در حال گریه بودیم، پدرم با صورت و دستانی کبود شده از سرما و چهرهای خسته و کوفته به خانه بازگشت و ناگهان خانهی تاریک و سرد و پر وحشت ما به مأمنی روشن و گرم و مطمئن تبدیل شد مخصوصاً وقتی او با وجود خستگی به روی پشتبام رفت و یک تنه تا صبح سقف خانه ی ما و چند همسایهی سالمند محله را پارو کرد.
نام پدرم که ما او را «آقاجون» صدا میزدیم، در شناسنامهی من «سردار» ثبت شده اما رفقایش، او را «علی آقا» مینامیدند.
یتیم و تنها و بیسواد بزرگ شده بود اما آرزوهای بزرگی داشت، به شکل خودآموز خواندن و نوشتن آموخت و در کار خود رشد کرد و یاد گرفت، تا اینکه وقتی من به دنیا آمدم، مسئول عملیات، تعمیر و نگهداری یک کارخانهی تولید آسفالت و مسئول پروژههای راهسازی شده بود.
«سردار» تمام زندگیش کارگری کرده بود و این را میشد با نگاه کردن به دستهای زمخت، بازوهای قوی و سینهی ستبرش فهمید و این بزرگترین افتخار زندگیش بود.
پنج سالم بود که بیل کوچکی به دستم داد و من را برای کارگری به کارخانهی آسفالت برد. به من آموخت باید هر کاری را از کف زمین و با خاک شروع کرد و تا کار تمام نشده نباید دست از کار شست.
هروقت «آقاجون» به خانه میآمد، لباسهایش بوی کارگری، خاک، قیر، آسفالت و آرامش میداد و چشمهای قرمز و صورت آفتابسوختهاش حکایت از یک روز سخت دیگر میداد.
به خاطر موقعیتش در شهر کوچکی که در آن زندگی میکردیم، میتوانست با آدم بزرگها همنشینی کند اما همیشه ترجیح میداد با کارگرهایی که زیر دستش کار میکردند، چای داغ بنوشد و بساط شوخی و خنده راه بیندازد.
آقاجون که «سردار» زندگی من بود، صبح امروز و پس از مدتهای طولانی مبارزهی خستگیناپذیر با سرطان، آخرین نفسش را کشید و به مادرم در آسمانها ملحق شد.
حالا دوباره در وجودم یک طوفان زمستانی دیگر برپاست. باد زوزه میکشد و سقف شیروانی خانهام به ناله افتاده است. دوباره قلبم از «تنهایی» و اضطراب فشرده شده و با وجود پنجاه و خوردهای سال سن، احساس کودکی و بیپناهی میکنم. هنوز هیچی نشده دلم برای تلفنهای نیمه شب و مکالمههای ۳۰ ثانیهای او تنگ شده و جای خالی بزرگی در قلبم احساس میکنم که من را در درونم فرو میریزد.
شهرام یزدانپناه
۲۰ مه ۲۰۲۵
این مطلب ابتدا با این لینک در کانال تلگرامی «مداد» منتشر شد.













