مداد، مجله آنلاین مونترال

برچسب -داستان

افسانه‌های بومیان: پریانِ خواب (۲) داستان‌های عامیانه بومیان آمریکای شمالی

در شماره گذشته بخش اول داستان پریانِ خواب را مطالعه کردید. برای یادآوری بخش اول می‌توانید اینجا را کلیک/لمس کنید. اینک ادامه داستان. شکارچی پرسید: «می‌خواهی چه کار کنی؟ آیا من می‌توانم به شما کمک کنم؟» وینگ گفت: «وقتی...

افسانه‌های بومیان: پریانِ خواب (۱) داستان‌های عامیانه بومیان آمریکای شمالی

روزی یک شکارچی همراهِ سگ‌هایش از جنگل می‌گذشت. هنوز کمی راه نرفته بود که سگ‌هایش را گم کرد. هر چه صدایشان کرد و برایشان سوت زد سگ‌ها نیامدند، پس تصمیم گرفت که برگردد و پیدایشان کند. کمی که دورتر شد فکر کرد که یکی از...

افسانه‌های بومیان: کُتو و پرنده داستان‌های عامیانه بومیان آمریکای شمالی

روزگاری پسر کوچکی به نام کُتوُ در قبیلهٔ کْری زندگی می‌کرد. پدرش رئیس قبیله بود و کُتوُ همیشه آرزو داشت بتواند روزی مثل پدرش شکار کند و حیوانات بزرگ را به چادر بیاورد. یک روز تابستانی رئیس و تمام شکارچی‌ها برای شکار به...

افسانه‌های بومیان: آذرخشِ تنها داستان‌های عامیانه بومیان آمریکای شمالی

روزگاری پسر کوچکِ تنهایی بود که پدر و مادرش مرده بودند و عمویش از او نگهداری می‌کرد. عمویش با او نامهربان بود و مجبورش می‌کرد به سختی کار کند و غذای کمی به او می‌داد. پسر بچه خیلی لاغر شده بود و داشت از بین می‌رفت...

تابلويى كه آبى بود

سال پيش يكى از همين روزها، صبح پسرك را بردم مهدكودك. معلمش پرسيد چه خبر؟ گفتم پدر پسرك به‌خاطر مشكل ديسك كمرش توى بيمارستان بسترى شده است. معلم، پسركم را بغل كرد و دلداري‌اش داد. در راه برگشت فكر كردم به اينكه، خوب اين...

ترس و لرز غلامحسین ساعدی

عصر، صالح کمزاری و پسر کدخدا با جهاز کوچکی رفته بودند روی دریا و در امتداد ساحل می‌گشتند و هیزم جمع می‌کردند. شب، دریا ضربه زده بود و هیزم زیادی روی آب آورده بود. صالح که با پاروی کهنه‌ای هیزم‌ها را طرف جهاز می‌کشید به...

انفجار بزرگ / هوشنگ گلشیری

انفجار بزرگ داستانی از هوشنگ گلشیری

می‌گویم چرا یکی زنگ نمی‌زند بگوید: «فضل‌الله خان! اولین دندان پسرم کیومرث، همین امروز صبح نیش زد؟» می‌شنوی امینه آغا؟ این‌ها همه‌شان فقط بلدند نفوس بد بزنند، ناله کنند که: «عمه جانم فوت کرده» دنده‌هام، این دنده‌ی راستم،...

ارنست همینگوی

تپه‌هایی چون فیل‌های سفید داستانی از ارنست همینگوی

تپه‌های آن سوی دره ایبرو دراز و سفید بود. در این سو نه سایه‌ای بود و نه درختی؛ و ایستگاه، میان دو ردیف خط آهن، زیر آفتاب قرار داشت. در یک سوی ایستگاه سایه گرم ساختمان افتاده بود و از در باز نوشگاه پرده‌ای از مهره‌های...