مداد، مجله آنلاین مونترال

دسته‌بندی -داستان

ترس و لرز غلامحسین ساعدی

عصر، صالح کمزاری و پسر کدخدا با جهاز کوچکی رفته بودند روی دریا و در امتداد ساحل می‌گشتند و هیزم جمع می‌کردند. شب، دریا ضربه زده بود و هیزم زیادی روی آب آورده بود. صالح که با پاروی کهنه‌ای هیزم‌ها را طرف جهاز می‌کشید به...

انفجار بزرگ / هوشنگ گلشیری

انفجار بزرگ داستانی از هوشنگ گلشیری

می‌گویم چرا یکی زنگ نمی‌زند بگوید: «فضل‌الله خان! اولین دندان پسرم کیومرث، همین امروز صبح نیش زد؟» می‌شنوی امینه آغا؟ این‌ها همه‌شان فقط بلدند نفوس بد بزنند، ناله کنند که: «عمه جانم فوت کرده» دنده‌هام، این دنده‌ی راستم،...

ارنست همینگوی

تپه‌هایی چون فیل‌های سفید داستانی از ارنست همینگوی

تپه‌های آن سوی دره ایبرو دراز و سفید بود. در این سو نه سایه‌ای بود و نه درختی؛ و ایستگاه، میان دو ردیف خط آهن، زیر آفتاب قرار داشت. در یک سوی ایستگاه سایه گرم ساختمان افتاده بود و از در باز نوشگاه پرده‌ای از مهره‌های...