مداد، مجله آنلاین مونترال

تبلیغات

برچسب -داستان کوتاه

اعجاز نویسنده:احسان فکا

سرد شده بود. حوصله‌ی تا آشپزخانه رفتن را نداشت. همان سردی را سر کشید. فنجان کمر باریک لب طلایی را گذاشت توی نعلبکی. طعم گس چای را حس کرد و سگرمه‌هایش را در هم فرو شکست. گوشی‌اش را برداشت. دوربین جلویش را روشن کرد. خودش...

داستان کوتاه: بهار، این ور کره خاک و آب و جنگل نوشته احسان فکا

نوروز و آغاز بهار در کانادا آن حس و حال تازگی و زندگی دوباره‌ای که ما در ایران به آن خو گرفته‌ایم را ندارد. اینجا ممکن است در نخستین روزهای بهار تازه بارش برفی سهمگین آغاز شود یا باران یخی برق‌ را قطع کند. اینجا ممکن...

داستان کوتاه : رد خون نویسنده: رعنا صیرفی

خونِ روی دست‌هام خشک شده. جلوی مانتو سفیدم لکه‌ی بزرگِ قرمز رنگی دیده می‌شود. روی صندلی‌های اورژانس ولو شده‌ام. بدنم کرخت است و نای تکان خوردن ندارم. اینقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که نفهمیدم چه طور کل مهمانی منتقل شد...

داستان کوتاه: روزهای یخی

دارم خواب زن بی‌خانمانی راکه لیوان خالی تیم هورتن به دست، هفته پیش از سرما به ایستگاه متروی شربروک پناه آورده بود را می‌بینم که هوشیار می‌شوم. آفتاب کم جان، روی پلک‌هایم می‌تابد. دستم را دراز می‌کنم سمت پاتختی. حواسم به...

داستان کوتاه: ناردانه نوشته احسان فکا

احسان فکا می‌ترسید. از کبوتر چاهی که می‌پرید می‌ترسید. از یاکریم هم که پر می‌زد و پر می‌زد تا نزدیکی دیوار راهش را کج کند و باز پرمی‌زد تا لانه‌ی کوچکش که جعبه‌ی کفشی باشد که مژگان دختر عالیه بالای دیوار گذاشته است. نه...

داستان کوتاه: فندک صورتی یک داستان مونترالی به مناسبت روز عشاق

مونترال پر است از داستانک‌هایی که هر کدام با خود گوشه‌ای از داستان مهاجرت را فریاد می‌زند. در «مداد» گاه‌گاهی یکی از این داستان‌های کوتاه را برایتان خواهیم نوشت. شما هم اگر داستانی مونترالی برای حکایت کردن دارید، با ما...

داستان کوتاهی از مونترال

داستان کوتاه: اسکرین شات

مونترال پر است از داستانک‌هایی که هر کدام با خود گوشه‌ای از داستان مهاجرت را فریاد می‌زند. در «مداد» گاه‌گاهی یکی از این داستانک‌ها را برایتان خواهیم نوشت. شما هم اگر داستانکی برای حکایت کردن دارید، با ما در میان...

داستان کوتاه: فرودگاه رویاها نوشته احسان فکا

احسان فکا می‌ایستد. غمگین نگاهش می‌کند. می‌رود. اشک می‌ریزد. بر می‌گردد. لبخند می‌زند. خوش‌حال است یا سخت در فکر نمی‌داند. دوباره بر می‌گردد. نیست. انگار هیچ وقت نبوده است. صدایش می‌کند. در دلش. دکمه‌ی آسانسور را می‌زند...

تابلويى كه آبى بود

سال پيش يكى از همين روزها، صبح پسرك را بردم مهدكودك. معلمش پرسيد چه خبر؟ گفتم پدر پسرك به‌خاطر مشكل ديسك كمرش توى بيمارستان بسترى شده است. معلم، پسركم را بغل كرد و دلداري‌اش داد. در راه برگشت فكر كردم به اينكه، خوب اين...

آمار «مداد»

  • 959
  • 18,093
  • 2019-10-16
عضو رسانه‌های اجتماعی «مداد» شوید
عضو رسانه‌های اجتماعی «مداد» شوید
close-image