مداد، مجله آنلاین مونترال

تبلیغات

افسانه‌های بومیان: از سرزمین‌های شمالی

تبلیغات

روایت: مارگرت بمیستر

شینگبیس

روزی روزگاری اردک کوچکی بود به اسم شینگِبیس.
او به تنهایی درون کلبه خودش به شادی و خوشحالی زندگی می‌کرد.
کلبه او در ساحل یک دریاچه ساخته شده بود. زمانی که روزهای سرد زمستان از راه می رسیدند و دریاچه یخ می‌زد، بقیه اردک‌ها به سمت سرزمین‌های گرمتر کوچ می کردند، اما شینگبیس، از سرما نمی ترسید.
او چهار الوار بزرگ را جمع می کرد و به درون کلبه اش می آورد هر کدام از این الوارها آن قدر بزرگ بودند که هرکدامشان یک ماه طول می کشید تا بسوزند. چون فقط چهار ماه هوا سرد بود، این الوارها کافی بودند که او بتواند تا آخر زمستان را در خانه سپری کند.
بعدش هر صبح به دریاچه می‌رفت و به دنبال جاهایی می گشت که نی‌ها از دل یخ بیرون زده‌اند.
او با منقار قوی‌اش این نی‌ها را بیرون می‌کشید و از حفره‌ای که جای آن ایجاد شده بود ماهی می‌گرفت.
یک بار باد شمال که اسمش کابی‌بونوکا بود او را دید و به خودش گفت: «این عجب موجود عجیبی است. در سردترین روزها بیرون می‌آید و آواز می‌خواند. اما من باید جلوی آواز خواندنش را بگیرم.»
برای همین از شمال غرب فوت بزرگی کرد و باد سردی را ایجاد کرد. بادی که دریاچه را تا عمق بیشتری منجمد کرد. با این وجود بازهم شینگبیس، هر روز صبح از خانه بیرون میآمد و ماهی‌اش را می گرفت و آواز خوان به خانه بر می گشت.
باد شما به خود گفت: «چه عجیب. من نمی توانم او را منجمد کنم پس می‌روم سری به کلبه‌اش بزنم شاید بتوانم آتشش را خاموش کنم.»
باد شمال دم کلبه رفت و در زد.
شینگبیس درون خانه بود او ماهی‌اش را پخته و خورده بود و الان جلوی آتش دراز کشیده بود و آواز می خواند.
او صدای باد شمال را دم در شنید اما خودش را به نشنیدن زد و با صدای بلندی به خواندن ادامه داد.
« دستت را خوب خواندم، خدای بادها، من
تو نمی توانی بشی رقیب من
فوت هم اگر کنی تو سردترین بادها را
نمی توانی یخ کنی شینگبیس را
بِوَز قوی ترین بادی که می‌توانی را
ببین شینگبیسه که می گیره جلوش را
هی! ببین تو شادی و خوشی زندگی را
به آزادی شینگبیس دیده ای کَس را؟»

باد شمال آواز او را شنید و خیلی عصبانی شد. او سردترین باد را از زیر در به درون کلبه او دمید.
شینگبیس سرما را احساس کرد اما باز هم به خواندنش ادامه داد. بعد، باد شمال در کلبه را باز کرد و به درون قدم گذاشت.
او کنار آتش نشست. شینگبیس وانمود کرد که او را ندیده است.


او به خواندن ادامه داد و بعد از مدتی میله اجاقش را برداشت و الوار فروزان را جابجا کرد. این کار باعث شد تا الوارها با درخشش بیشتری شروع به سوختن کنند. و چند دقیقه بعد اشک از گونه های کابیبونوکا روان شدند. او صندلی اش را از آتش دور کرد و سعی کرد تا الوار فروزان را فوت کند.
اما هوای گرم باد سرد را به عقب راند و مانند شنلی کابیبونکا را در بر گرفت. حالا دیگر اشک هایش مثل رودخانه از صورتش روان بودند و یخ های صورتش و یخ های روی ریش بلند و موهایش شروع به آب شدن کردن و مثل آب روی زمین روان شدند. او دیگر نمی توانست تحمل کند. بلند شد و عصبانی از در بیرون رفت و به خودش گفت :«من نمی توانم آتشش را خاموش کنم پس دریاچه را آن قدر عمیق یخ می زنم که دیگر نتواند ماهی بگیرد.»
برای همین اون شب سردترین باید که می توانست را به دریاچه فرستاد صبح روز بعد یخ روی دریاچه خیلی ضخیم شده بود. شینگبیس شجاع کوچک از جایی به جای دیگر می رفت و سعی می کرد جایی برای ماهی گیری پیدا کند.
آخر سر توانست چند تایی نی از جایی که پیدا کرده بود را بیرون بکشد و چند تا ماهی تازه دید. او آواز خوانان ماهی ها را شکار کرد و باد شمال آواز او را شنید. او از خانه خودش می دید که شینگبیس چه کار می کند اول خیلی عصبانی شد ولی بعد ترسید.
«حتما یک مانیتئو* این اردک را کمک می کند. بعد از این باید او را در آرامش رها کنم.»
کابیبونوکا این را گفت و درون خانه‌اش رفت و در کلبه‌اش را بست و شینگبیس دیگر او را ندید.

مانتئو روح یک جنگجوی بومی کشته شده است که اغلب اوقات به شکل یک حیوان به زندگی بر می گردد.

آمار «مداد»

  • 588
  • 17,992
  • 2019-11-16
عضو رسانه‌های اجتماعی «مداد» شوید
عضو رسانه‌های اجتماعی «مداد» شوید
close-image